اشک... یه گوشه نشسته بودم آروم و خسته خسته از این روزگار خسته از این زمونه ی نامهربون از سکوت این روزا خسته شدم، از این سکوت بی پایان احساس کردم داره بارون می باره، اما نه بارونم دیگه حس باریدن نداره این روزا آسمون جاشو به چشمای من داده چند وقتیه که از چشای من داره بارون می باره آره بارون می باره داره بارون می باره انگار بازم داره بارون می باره، سیل اشکا روی گونم جاریه آسمون دیده چند وقته ابریه، هوای این دل من بد جوری طوفانیه خسته ام خسته از غصه و درد، خسته از این همه رنج دل می خواد داد بزنه، این بار دیگه فریاد بزنه بگه که گله داره ازت، دل جوری داره ازت بگه که نادیده گرفتیش، بگه که بدجور شکستیش بگه که روزاش حروم شد، بگه که عشقش تموم شد بگه عاشق کدومه، بگه عاشقی تمومه بگه چه ساده بودم، عاشقو دل داده بودم اون همه از عشق گفتیم، آخرش کجا رسیدیم شب روزمون یه خواب بود، عشق و دوستیمون سراب بود دل می خواد داد بزنه، با صدای بلند فریاد بزنه بگه از عاشقی دلگیرم، بگه از عشق دیگه سیرم ولی باز فریاد میزنه و میگه: بی تو می میرم...

+
نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت 18:20 توسط Niyayesh
|
