تبليغاتX
(¤¯`کلبه ی کوچک دل`¯¤)





















(¤¯`کلبه ی کوچک دل`¯¤)

عاشق خدا باش تا معشوق خلق شوي



دلت برای هیچ کس
به اندازه من تنگ نخواهد شد
...
برای نگاه کردنم، بوسیدنم، خندیدنم
برای تمام لحظه هایی که کنارم داشتی ...
 روزی که نیستم
دلت,
برای همه اینها تنگ خواهد شد ..
شک نکن 
!..!


Click here to enlarge



پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391 | 23:34 | Niyayesh | |




هنر این است غرورتان را به خاطر كسی كه دوستش دارید از دست بدهید 
تا اینكه او را به خاطر غرورتان ...


.


گاهی ماندن از رفتن
سخت تر است...
زمانی ماندنت
عشق و امیدت را بر باد
خواهد داد...
باید گذاشت و گذشت
چشم بست
و
دل کند
گریست بدون قطره اشکی
شکست بدون هیچ صدایی
اما رفت و نماند...
شاید خاطره رفتنت
ماندگار شود,,,



چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391 | 21:3 | Niyayesh | |



من زن َم
ولی این روزها تلخ تر از آنم 
که کسی 
به آغوش شیرینم بیاندیشد!



یکشنبه سیزدهم فروردین 1391 | 3:34 | Niyayesh | |



کنــارت هستند..

تا کـــی؟

تا وقتـــی که به تو احتــیاج دارند..

از پیشــت میروند یک روز..

کدام روز؟

وقتی کســی جایت آمد.. 

دوستت دارند.. 

تا چه موقع؟ 

تا موقعی که کسی دیگر را برای دوســت داشـتن پیــدا کنـند..

میگویــند عاشــقت هســتند..

برای همیشه..!

نه......

فقط تا وقتی که نوبت بــــــازی با تو تمام بشود..

و این است بازی باهــم بودن!!


پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390 | 22:21 | Niyayesh | |



خدایا آنقدر خرابم که هیچ مرهمی آرامم نمیکند
مرا در آغوش خود بگیر ، 
دلم آرامشِ خدایی می خواهد . . .
.


چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390 | 22:1 | Niyayesh | |




من بعد از مرد متولد شدم...   
من زنم ... با افتخار فرياد ميزنم ... 
همان حوايي كه مرد را از بهشت برين ُآواره ي اين كوير اضطراب كرد... 
من همان كينه ي كهنه ي هزاران ساله ام... 
من بعد از مرد آمدم ... 
نمي خواهم دوم باشم ولي ...اول هم نمي خواهم باشم... چه من لطافت زنانه ام را نمي توانم انكار كنم ... اول شدن خشونت مي خواهد و با طبع لطيفم ناسازگار است.... 
سايه ي تو هم نيستم ... اما نمي خواهم سايه ام هم باشي .... 
راستي هنوز هم نگفته اي چطور با آن همه ادعا گول مرا خوردي!!! گرچه هنوز هم خام فريب هاي زنانه ام مي شوي و به روي خود هم نمي آوري .. شايد هم اصلا نمي فهمي... 
من زنم ...ياد گرفته ام سكوت كنم خيلي وقت ها ...گاهي فرياد هايم نيز در سكوت مي شكنند ... 
وقتي با طلب به لب هاي قرمزم زل مي زني ... مي داني سرخي رنگ قشنگيست؟؟ نه گاهي رنگ خون دل زيبا نيست ...دل به رنگ خون دردناك است ... مي فهمي ؟ 
وقتي به خودت اجازه دادي و پاكي و سادگي ام و صبوري ام را به سخره گرفتي ...باز هم سكوت مي كنم .نمي دانم چه مرگم مي شود كه فرياد نمي زنم ... تنها اشك ميريزم ... اشكي كه اين روزها رو به تمام شدن است ... چشمه اي رو به خشك شدن ... 
تو خيلي وقتها خيلي چيزها را نمي بيني...شرم چشمانم و سرخي گونه هايم را وقتي كلمات هجي نشده از ادبت را روانه ي من مي كني... مي بيني؟ 
تو از چشمانم فقط زيبايي اش را مي بيني ... اما غمش را ...حرفش را ناديده مي گيري...ولي من خيلي وقتها مي خوانم چشمانت را و باز هم سكوت... 
به خيالت هميشه پاك تر از من بودي ..... من عصيان گر بوده ام... تنها ياد گرفته اي مرا سرزنش كني كه چرا فاطمه (س) نيستم ؟؟؟به من بگو تو چقدر علي (ع) شدي؟؟!!چقدر عادل بوده اي ؟ ! 
عجيب زندگي ام با درد عجين شده ...خاك من از درد بود و دل ...خاك تو شايد خيلي وقت ها دل هم نداشت... دل نداري كه گاهي صورتم ناگهان با سوزش تمام كبود مي شود...و من دايم مي گويم پايم به پله گير كرد....افتادم!!! 
من مي آفرينم ...من با درد مي آفرينم ...انساني به پاكي خداوند ...شاخه گل خوشبوي ياس... و با يك لبخند كودكم عاشق مي شوم ... و همه دردها فراموش.... 
من زن مي شوم...من مادر مي شوم ...من زيبا مي شوم ...من احساس مي كنم ... شعر مي گويم ... 
من دختر همان حوايم...هنوز هم سيب مي چينم...و تو هنوز آدم نشدي... 
من بعد از تو آمدم ... 
نمي خواهم دوم باشم ولي ...اول هم نمي خواهم باشم...سايه ي تو هم نيستم ... نمي خواهم سايه ام هم باشي... 
من مي خواهم زن باشم ... در كنار تو نه زير دست تو و نه بر تر از تو ... 
شانه به شانه تو ...


یکشنبه نهم بهمن 1390 | 16:24 | Niyayesh | |


زن موجــــــــــود پیچـــــــــیده ای نیست،
اگــــر برای شناختنش بجای غــریزه
از احســاست اســــتفاده کنـی!!
...


چهارشنبه پنجم بهمن 1390 | 8:59 | Niyayesh | |


گاهی دلت بهانه هایی می گیرد
که خودت انگشت به دهان می مانی...
گاهی دلتنگی هایی داری
که فقط باید فریادشان بزنی
اما سکوت می کنی...
گاهی پشیمانی از کرده و ناکرده ات...
گاهی دلت نمی خواهد
دیروز را به یاد بیاوری
انگیزه ای برای فردا نداری و حال هم که...
گاهی فقط دلت میخواهد
زانو هایت را تنگ در آغوش بگیری و
گوشه ای -گوشه ترین گوشه ای...!
که می شناسی بنشینی و” فقط” نگاه کنی...
گاهی چقدر دلت برای یک خیال راحت تنگ می شود...
گاهی دلگیری... شاید از خودت... شاید...



سه شنبه چهارم بهمن 1390 | 2:17 | Niyayesh | |


ماندن همیشه خوب نیست...
رفتن هم همیشه بد نیست...
گاهی رفتن بهتر است...
گاهی باید رفت...
باید رفت تا بعضی چیزها بماند...
اگر نروی هر آنچه ماندنیست خواهد رفت...
اگر بروی شاید با دل پر بروی و اگر بمانی با دست خالی خواهی ماند....
گاهی باید رفت و بعضی چیزها را که بردنی ست با خود برد، مثل یاد، مثل خاطره، مثل غ ر و ر...
و آنچه ماندنی ست را جا گذاشت، مثل یاد، مثل خاطره، مثل لبخند...
رفتنت ماندنی می شود وقتی که باید بروی، بروی!
و ماندنت رفتنی می شود وقتی که نباید بمانی بمانی!
شاید گاهی باید رفت و گذاشت چیزی بماند که نبودمان را گرانبها کند...
نمیدانم...شاید باید سر به زیر رفت...هر چند با اندوه!
شاید باید با لبخندی بر لب رفت هر چند باری سنگین بر دل و دوش...
رفتن همیشه بد نیست...
هرچند شکسته...
شاید باید آنگونه بروی که دیده شوی و حضورت مثل لمس بال یک پروانه حس شود....
شاید باید آنگونه رفت که هیچ نگاهی نتواند انکار کند و هیچ دلی نتواند ...

شاید وقتی رفتــیم همه ی چیز هایی که باید بیایند،بیایند



سه شنبه چهارم بهمن 1390 | 0:41 | Niyayesh | |



آن چه در ما جاری است، این همه فاصله نیست!
چشمه گرم وصال است و عبور . . .
زندگی . . . می گذرد،تند و آسان و سبک . . .!
عاشق هم باشیم،عاشق بودن هم،
عاشق ماندن هم،عاشق شادی و هر غصه هم . . .
روز نو، هر روز است،
فکر را، نو بکنیم . . .!

عشق را، سر بکشیم . . .!

زندگی
می گذرد . . .! 

تند،آسان و سبک



یکشنبه دوم بهمن 1390 | 11:15 | Niyayesh | |

www . night Skin . ir